.::: پرواز شب :::. Writer همیشه دوست داشت با من به تماشای غروب بنشیند ! آن هم سوار بر قایقی شناور در آب . دوست داشت در قایق سرم را روی شانه هایش بگذارم ، نوازشم کند و گهگاهی بوسه ای بر گونه ام بکلرد . به قول خودش با این کار علاقه اش را به من ثابت می کرد. از نم نم باران خوشش می آمد . همانطور که من عاشق باران بودم و همانطور که من زیر بارون عاشقش شده بودم. میگفت زیر باران قدم زدن با من را دوست دارد . دوست دارد دیتهای ظریفم را با دستان مردانه اش گرم کند . خیلی چیزهای دیگه هم میگفت .اما فقط میگفت حالا دیگه اون نیست و البته گله ای هم نیست ،شاید با او خوش است . . . و حالا تنها به تماشای غروب نشسته ام ،حالا دیگه از بارون بدم میاد ،ابرها هم که نبارند باران اشک امانم نمی دهد ! دست های یخ زده ام را حتی دستکش هم گرم نمی کند . وقتی که رفت من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود . وقتی که رفت من به روح ایمان آوردم چون به چشم دیدم که روح از تنم جدا شد . . .
"شیرین محبی" |
||
![]() |